علی هوشیارعلی هوشیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

❤☆❤علی نفس بابا و مامان❤☆❤

۱۲ نکته برای برگزاری یک جشن تولد به یاد ماندنی

حتما دیده اید که در برخی مهمانی ها، میزبان با رعایت نکات ظریفی، جشن را بهتر و خاطره انگیز می کند. در این نوشته  ۱۲ نکته ، برای جالب تر کردن جشن تولد بچه ها  آمده است که می توانید با ایده گرفتن از این نکات، جشنی به یاد ماندنی را برای تولد فرزند دلبندتان تدارک ببینید. حتما دیده اید که در برخی مهمانی ها، میزبان با رعایت نکات ظریفی، جشن را بهتر و خاطره انگیز می کند. در این نوشته  ۱۲ نکته ، برای جالب تر کردن جشن تولد بچه ها  آمده است که می توانید با ایده گرفتن از این نکات، جشنی به یاد ماندنی را برای تولد فرزند دلبندتان تدارک ببینید.   این نوشته به  مادر و پدر هایی تقدیم می شود که دوست دارند جشن تولد...
1 آذر 1390

عروسی

سلام خییییییییییییییییلی خوش گذشت عروسی خاله زینب وعمه هاجر مخصوصا دومییه چون بابایی علی هم بود ایشالا خوشبخت شن هر دو تا زوج جوون ٰعلی اقا هم که سرما خورده بود تو عروسی بهتر شده بود وشاد و شنگول بود وکلی با بچه ها بازی میکرد وسفره عقد روبه هم میزد و با پایه های خامه ی سفره عقد که دو طبقه بود بازی میکرد و یکی از اونها رو معلوم نشد چی به سرش اورد نهایتا نتونستیم رو هم بذاریمش و کنار هم چیدیم ... خاله زینب وعمه هاجرم خیلی خوشکل شده بودن ٰٰ... منو بابایی وعلی هم کلی با عروس ودوماد عکس گرفتیم.همه فامیل دور هم بودیم و حسابی خوش گذروندیم ... به امید عروس شدن تمام دختران دم بخت و خوشبخت شدن تمام زوج ها .......... ان شااااااااااااااالا...
30 آبان 1390

هاجر عروسی داره

سلامی به رسم همیشه امروز دوشنبه روز عید قربان یک هفته ای هست که سر کارم و به امید خدا یه هفته دیگه دارم که تموم بشه و برگردم خونه پیش گل پسرم  خیلی دلتنگشم این هفته هم تا بخواد بگذره اندازه یه سال طول میکشه ... چیکار کنم کاره دیگه  مجبورم ولی بازم خدارو شکر که سر کارم و یاد اون روزای بیکاری که میفتم قدرشو میدونم . این سری که اومدم سر کار قرار بود که دو سه روز آخر رو به خاطر عروسی عمه ی علی (عمه هاجر) یعنی آبجی خودم مرخصی بگیرم ولی امروز زنگ زدم اداره موافقت نکردن ...   ولی به هر صورتی که باشه میرم. امروز هم عروسی خاله علیه (خاله زینب) که منم به خاطر کارم نتونستم برم ولی عوضش علی جان با مامانیش دیروز با دایی مصطفی ...
16 آبان 1390

سفر مشهد

سلام امروز سه شنبه پنجمین روز و آخرین روزیه که به اتفاق علی و مامان و آغاجون و مامان جون علی (پدری)اومدیم مشهد تا الان که خدا رو شکر خیلی در جوار امام رضا(ع) خوش گذشته ایشالا روزی همه نی نی ها و خونواده هاشون باشه. ما روز جمعه 29 مهرماه ساعت 10:30 پرواز داشتیم و در طول پرواز هم علی کمی خواب بود بعد که بیدار شد تو کریدور هواپیما دائم در حرکت بود میرفت پیش آقاجون و برمیگشت تا اینکه ساعت 12رسیدیم مشهد و رفتیم هتل انتقال خون مستقر شدیم کمی استراحت کردیم و دایی اکبر زنگ زد و میگفت که مرضیه و مهدی امروز اومدن مشهد منم بهشون زنگ زدم اونا هتل جواد بودن قرار گذاشتیم که بعد از زیارت شب بیان پیش ما موقع اذان به اتفاق خونواده رفتیم نماز جماعت صحن رضوی...
5 آبان 1390

بدون عنوان

کتابخوان کردن کودکان با 5 حرکت                                                                                                   ما در عصری زند...
27 مهر 1390

بدون عنوان

او می آید به رسم همیشه سلام. می‌آیی از فاصله های دور و در همین نزدیکی ها مجاور می‌شوی تا برسد روزی که ظهور خواهی کرد. امروز دست‌های کوچکم را قنوت می گیرم برای آمدنت و با چشمهای نگران می نشینم به تماشای آسمان گرفته. به گمانم هنوز وقتش نرسیده است . جمعه ها بی‌هیچ دغدغه ای صبورند و این منم که بیقرار رسیدن توام. آرزوهای کودکان سرزمینم را نثار نگاهت می کنم.آقا خوش اومدی..   ...
27 مهر 1390

عکسهای علی

    سلام امروز جمعه 22 مهرماه 90  الان سر کارم دکل حفاری 83( بعد از اندیمشک نرسیده به خرم اباد)و دوازده روزی میشه که اینجام و علی رو ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده ایشالا چند روزه دیگه میام پیش پسرم  و دوازده روزه که علی میره مهد کودک خدا رو شکر الان خیلی بچه ام بهتر شده و مهد میمونه و گریه نمیکنه غیر از چند روز اولی اونم به خاطر دندوناش بود که نمیتونست غذا بخوره و کم حوصله شده بود  منم اینجا هر روز زنگ میزنم سراغتو از مامانی میگیرم الانم که زنگ زدم مامانی میگفت خاله سمانه و داداش امیرحسین و فاطمه اومدن یاسوج چند روزی اونجان تا من بیام مامانی میگفت علی پریشب خیلی گریه کرد دیروزم که رفته مهد بچه خوبی بوده و غذاهاشو ...
22 مهر 1390