تاريخ : شنبه 2 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا احسان

دوستان عزیز از بقیه صفحات وبلاگ هم بازدید کنید
بازدید : مرتبه | موضوع :
94
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | نویسنده : بابا احسان
حاج علی جون سلام بابایی هر چی منتظر موندم که مامانی حالش بهتر بشه و بیاد سفرنامه رو بنویسه که هنوز خوبه خوب نشده یه خورده کسالت داره منم که یه هفته ای هست که اومدم سر کار و پیشتون نیستم
..
ادامه مطلب...
بازدید : 15 مرتبه | موضوع :
92
تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا احسان
با نام و یاد خدای مهربون
سلام به همه ی نی نی های مهربون و پدر و مادرشون مخصوصا اونایی که که همیشه به حاج علی ما لطف داشتن و به وبلاگش سر میزنن و سلام به همه ی اقوامی که همیشه به حاج علی محبت دارن و بهش سر میزنن و از این طریق باهاشون در ارتباطیم یه سلام ویژه هم به صاینا علوی و مامان باباش و فاطمه خاله صدیقه که برای اولین بار به وبلاگ حاج علی بازدید کردن و نظر دادن و سلام به همه ی عزیزانی که دارن این مطلبو میخونن...


ادامه مطلب...
بازدید : 39 مرتبه | موضوع :
91
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان زهرا
عزیز دلم بالاخره انتظار به سر میرسه و قرار ایشالاا روز سه شنبه 12 اردیبهشت به اتفاق مامان و بابا راهی سرزمین وحی
شویم همیشه منتظر این لحظه مبارک بودم و بالاخره خداوند بزرگ یاری کرد تا این سعادت نصیبمون بشه اونم با جمع خانواده سه نفریمون .....
سال 87 یک هفته بعد از ازدواجمون ثبت نام کردیم من که خیلی وقت پیش آرزوی رفتنشو داشتم زمان دانشجویی ثبت نام کردم و تو قرعه اسمم در نیمد یعنی قسمتم نشد. حالا این شد که با جمع خونواده سه نفریمون بریم ایشالااا ....عزیز دلم اون موقع که منو بابایت ثبت نام کردیم شما نبودی و ثبت نام هم نشدی یه بار اسممون در اومد ولی تو اون موقع تو دل مامانی بودی و نتونستیم بریم و اینم نمیدونستم که بدون ثبت نام هم میتونیم ببریمت البته تا قبل از 2 سالگی ...میخواستم از شیر بگیرمت و بعد بدون شما منو بابایی بریم که البته خیلی برام سخت بود دور از شما اونم 12 روز واقعا سخت بود... تا اینکه از مسئول کاروان پرسیدیم و گفت زیر 2 سال ثبت نام نمیخواد و یه هزینه کمی داره که باید بدین ما هم خوشحال شدیم و این شد که تو این سفر معنوی همراه مامان و بابا شدی عزیز دلم ایشالا خدا به واسطه شما از ما هم قبول کنه حاجــــــــــــــی علی آقای گلم .........
این مطلبو نوشتم تا عزیزان و دوستانی که میخونن (دوستان وبلاگی،فامیل ) حلالمون کنند وایشالا قسمت همتون بشه و اگه نظر یا توصیه و حرفی دارید با جون و دل می پذیریم التماس دعا بازم حلالمون کنید............
بازدید : 31 مرتبه | موضوع :
90
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان زهرا
سلام گلم عزیز دلم چند روزی هست که بابایی رفته سر کار و منو تو تنهاییم و جای بابایی حسابی خالیه و خونه سوت و کور بود تا اینکه چهارشنبه عصر آقا جون حاجی به اتفاق نـــنــی اومدن خونه وقتی آیفون زنگ خورد شما پسر گلم چون مشغول موبایل بودی متوجه صداش نشدی به محضی که گفتم علی بیا آقا جون اومده تندی از جات پریدی و وقتی از تو بالکن بیرونو نگاه کردی و دیدیشون بلند بلندخندیدی و خوشحال شدی آخی بمیرم گلم وقتی تو این حالت دیدمت کلی دلم گرفت و بازم خوشحال شدم که بالاخره چند روزی دور و برت شلوغه و از تنهایی درمیای عسل مامان ....

ادامه مطلب...
بازدید : 54 مرتبه | موضوع :
89
تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا احسان
سلام علی عزیزم چهارشنبه ٩١/١/٢٣ شب به اتفاق آقا جون و مامان جون و عمه فاطمه و خونواده خودمون رفتیم بوشهر خونه عمه هاجر شب دیر وقت رسیدیم . هوا خیلی گرم بود انگار تو اوج تابستون بودیم...عمه هاجر از دیدنمون خیلی خوشحال شده بود آخه عمه جون چند وقتی بیشتر نیست که خونش رفته بوشهر یعنی چند ماه بیشتر نیست که ازدواج کرده و ما هم اولین سری بود که میرفتیم خونشون...

ادامه مطلب...
بازدید : 59 مرتبه | موضوع :
88
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان زهرا
سلام علی عزیزم ،پسر گلم روز پنج شنبه عصر با بابایی رفتیم بیرون هوا خوری رفتیم طرفای آبشار هوا خیلی خوب بود و طبیعت هم بسیار زیبا ...

ادامه مطلب...
بازدید : 91 مرتبه | موضوع :
87
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1391 | نویسنده : مامان زهرا
علی نازنینم شاه پسر گلم سلام سال 1390 را در حالی به پایان رسوندیم که خوشبختانه یه آف خیلی با حال به بابایی خورد و بابایی که قرار بود از شب 29 تا 15 فروردین سر کار باشه موند پیشمون و خدا خیلی دوستمون داشت و بابایی لحظه تحویل سال پیشمون بود و اینم تقریبا شبیه یه معجزه بود چون اصلا امکان نداشت اون موقع به بابایی مرخصی بدن ممنونیم خدای بزرگ ...........

ادامه مطلب...
بازدید : 96 مرتبه | موضوع :
85
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : مامان زهرا
سلام پسر گلم الان حدود دو هفته است که بیماری و هنوز بهبودی کاملتو بدست نیووردی
. چند روز پیش کمی بهتر شدی ولی باز مثل اینکه دوباره سرماخورده باشی علائم آبریزش بینی و نا آرامی و بی قراری و از همه بدتر خس خس سینه که خیلی واضح بود صداش شروع شد.......منو بابایی خیلی نگرانت بودیم اصلا غذا نمیخوری و وزنتم کم شده ...
چند روز پیش بردمت پیش چشم پزشک خدا رو شکر گفت :مجرای اشکیت بسته نیست و تنگه فعلا نیازی به عمل نداره فقط تو سن 4 سالگی باید دوباره معاینه بشه ما هم کلی خوشحال شدیم و خدا رو شکر کردیم
...
ولی گلم امشب که بردمت پیش متخصص اطفال بر خلاف ذهنیتمون گفت : اصلا وضع سینت خوب نیست و همین امشب باید بستری شی منو بابایی کلی نگران شدیم
دکتر همون جا اسپری تنفسی زدت و گفت : چند تا دارو بهتون میدم و فعلا بستریش نمیکنم ولی اگه تا شنبه بهتر نشد بعد تصمیم میگیرم چه کنم ؟
عسل مامان نمیدونم چرا اینطور میشه شاید خدا داره ما رو امتحان میکنه .....
خدا رو شکر که تو این وضعیت بابایی پیشمونه...
امیدوارم که گل مامان تو چند روز آینده بهتر شه و همراه با بابا و شما سال خوشی رو شروع کنیم ...
بازدید : 118 مرتبه | موضوع :
83
تاريخ : چهارشنبه 17 اسفند 1390 | نویسنده : مامان زهرا
سلام عزیز دلم دو روزه باباییت اومده و شما از دیدنش خیلی خوشحالی منم که تصمیم گرفته بودم به محضی که باباییت اومده تو رو بسپارم بهش و یه کمی هم به کارام برسم و هم استراحت کنم ولی ....
پسر گلم حدود یه هفته است که سرما خوردی و گلو و سینت خیلی وضعش خرابه علائم دندون درآوردن هم داری آخه تا میخوای دندون در بیاری خیلی اذیت میشی و علائم سرما خوردگی رو داری ولی این دفعه خیلی بدتره ..... بهانه گیری هاتم خیلی زیاد شده واین روزا مامانی رو خیلی اذیت میکنی میدونم گلم خیلی مریضی ودرد داری ولی به خدا منم خیلی خستمه ....
مثلا همین دیروز عصر بابایی رفته بود بیرون و شما تو خواب ناز بودی وقتی بیدار شدی اینقدر گریه و بهانه گیری کردی که خیلی خسته شدم هر چی بغلت میکردم و نوازشت میکردم و میبوسیدمت اصلا آروم نمی شدی هم نگرانت بودم و هم نمی دونستم چکار کنم زنگ زدم بابایی گفتم: تو رو خدا خودتو برسون که دیگه بریدم ...طولی نکشید بابایی اومد و با یه شیر موز و کلیپ های که تو موبایلش داشت آرومت کرد...
وقتی نگات میکنم میبینم خیلی ضعیف شدی و الان حدود یه هفته است درست غذا نمیخوری خیلی نگرانتم دوست دارم وقتی میام تو سایتت همش از خوشیات بنویسم ولی این روزا همش مریضی و بی حوصله ....
بابایی بنده خدا کلی خوشحاله که اومده پیشت ولی شما همش بهونه منو میگیری و مدام می خوای تو بغل من باشی...
کاش مامانی زودتری خوب شی و برگردی به اون روزای قبلت و شاد و سرحال شی که دلم خیلی براش تنگ شده....
دوست دارم یکی یه دونه من
بازدید : 79 مرتبه | موضوع :
82
تاريخ : دوشنبه 15 اسفند 1390 | نویسنده : مامان زهرا
سلام گل نازم بالاخره پنج شنبه شب کسی در خونمونو زد و ما را از تنهایی درآورد اونم کسی نبود جز دختر عموی مامان (خاله زهرا) وقتی اومد خونه کلی شما ذوق کردی و وقتی صدای آیفونو شنیدی دویدی جلو در و گفتی : بابایی بابایی ........

ادامه مطلب...
بازدید : 116 مرتبه | موضوع :