X
❤☆❤علی نفس بابا و مامان❤☆❤
✿خاطرات علی جان ✿
تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد 1391 | نویسنده : بابا احسان


قلبدوستان عزیز از بقیه صفحات وبلاگ هم بازدید کنیدقلب 




بازدید : مرتبه | موضوع :
186
تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | نویسنده : بابا احسان

 




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
185
تاريخ : چهارشنبه 12 خرداد 1395 | نویسنده : بابا احسان

اینم از عــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــی آقا و داداش مـــــــــــــحمـــــــــــــــــــــــــد

       بوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتمحبت




بازدید : 23 مرتبه | موضوع :
184
تاريخ : پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان زهرا

عزیر دلم سلام

دلبندم دیشب به اصرار خودت رفتیم مسجد. من نماز خوندم و شما هم رفتی تو حیاط و تاب و سرسره بازی. بعد از مسجد رفتیم نونوایی نون بگیریم و تو راه کلی حرف زدیم و سوره زلزال که قرار بودفردا رت امتحان بگیره باهم خوندیم. و از بچگیت و شعرایی که میخوندی گفتم.و کلی ذوق کردی شفر پیشی چه بازیگوشه زنگ میزنه به موشی . فوت میکنه تو  گوشی. که قبلا برات نوشته بودمش

و فراموش کردی بودی و کلی خوشحلل شدی که میخولم یرات بخونمش. وقتی خوندمش چنان خوشت اومده بود و خوشت میومد که همس میخندسدیو میگفتی مامان دوباره بخونش.

قربون خنده هات عسلم. همیشه بخندی الهی.




بازدید : 59 مرتبه | موضوع :
183
تاريخ : چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان زهرا

سلام دلبندم میوه دلم

 بعد از کلی دندون درد و ورم دندون بالاخره روز25فروردین با همکاری خودت با بابایی رفتید دندانپزشکی. 

آخه عزیز دلم جنس دندونات و وضعیتشون خوب نیستن. و این روزا دندون درد اذیت میکرد. 

خلاصه برخلاف میل باطنی بابایی بردت پیش خانم دکتر و گفتش اول باید عکس از دندونات بگیری. بعد که نگاه عکست کرد" عزیزم" گفتش 7تا از دندونات خرابه!!!

بعد یکیشونو پر کرد یکیشونم کشید که قربونت برم اصلا بی تابی و گریه نکردی  و طاقت اوردی تا کارشو خانم دکتر انجام داد . الهی فدای گل پسرم بشم و دیگه تو این وضعیت نبینمت.

با بابایی که اومدی خونه با یه پلاستیک که بستنی توش بود و دندونی که باند روش بود اومدی سلام کردی و گفتی مامان کاسه و اب هویج رو بیار بستنی اوردم. منم نگران باورم نمبشد این علی باشه. گفتم مامان خوبی؟درد نداری؟

اذیت نشدی؟

گفتی مامان درد داشتم ولی اصلا گریه نکردم آخه من مردم.

قربون مرد کوچولوم بشم الهی.

 



بازدید : 40 مرتبه | موضوع :
182
تاريخ : شنبه 7 فروردين 1395 | نویسنده : مامان زهرا

عزیز دلم سلام

چند باری هست که یا یواشکی یا هم با اطلاع البته به اصرار داداشیتو بغل میکنی و از اتاق به اتاق دیگه جابجاش میکنی.

هر چند مامانی میترسه ولی چون اصرار میکنی و دوست داری مامانی مجبوره قبول کنه. تو ایام تعطیلات که خونه اقاجون هستیم دیروز داداشیت که تو اتاق بود بدون اجازه اوردیش تو اشپزخونه پیش مامانی. مامانی که دیدت دوید سمتتو اقا محمد رو ازت گرفت و داداشیت که خیلی دوست داره با وجودی اذیت شده بود هیچی نمیگفت . 

یه نیم ساعت بعدش مامانی تو اتاق بود یه دفعه با یه صدایی نگاه جلو در کردم تا داداش محمد بغلت بوده و پات پیچ خورده و افتادی رو داداشیت . دویدم سمتتون . محمد گریه کرد و شما هم از ترس گریه کردی و زدی بیرون تا نیم ساعت خبری ازت نبود بعد که اومدی مامانی بوسیدت و بهت گفتم عزیزم داداشیت ماشالا سنگین شده سخته بغلش کنی یه دفعه یه اتفاق بدتری میوفته این دفعه به خیر گذشت دیگه تکرار نشه عزیزم و شماهم قبول کردی عزیز دلم.




بازدید : 112 مرتبه | موضوع :
181
تاريخ : شنبه 7 فروردين 1395 | نویسنده : مامان زهرا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
180
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | نویسنده : مامان زهرا

دلبندم سلام 

اینقدر بزرگ شدی زود ماشاالله که نفهمیدم چطور یه دفعه ای باید راهی مدرسه بشی.

عزیز دلم اومدنمون به شیراز یکی از دلیلاش هم تو بودی بابایی خیلی دوست داشت همیشه هم میگفت علی ان شاالله شیراز باید بره مدرسه.

روز اول مدرست دقیقا برابر شد با شروع مرخصی مامان برای زایمان و اومدن یه فرد جدید به اسم آقا محمد داداش گلت.

روز 31فروردین با هم رفتیم البته به اتفاق اقاجون حاجی برا جشن پیش دبستانیا .

و از اول مهر شروع مدارس . که خدا را شکر مدرسه علم الهدی که یه مدرسه قرآنی هم هست جو سالم و مدیر و معلمای دلسوز و خانواده های خیلی خوبی هستند که واقعا همه بعد از ازمون و فیلتر شدن وارد این مدرسه شدن و از عر لحاظ آینده بچه هاشون چه درسی چه دینی و قرانی براشون مهمه.

و تو عزیز دلم تو این شش ماه از لحاظ قرانی که بیست بودی خدا راشکر و خانم مرادی عزیز همیشه ازت راضی بوده و بیست بودی.

و خانم مقتدایی هم معلم دلسوزتان که ازت راضی بوده و خدا را شکر ما هم ازش راضی بودیم چون واقعا زحماتشو به عینه میدیم . از لحاظ نقاشی که پیشرفت چشمگیری داشتی که بیشتر وقتا نقاشیاتو باورم نمیشد کار خودت بوده آخه عزیزم تو نقاشی ضعیف بودی که خدا را شکر الان عالی هستی.

از لحاظ خلاقیت ،دست ورزی،رباتیک هم شکوفا شدی شکر خدا و اینحاست که از بابایی گل باید تشکر کنیم به خاطر حساسیتش برا مدرسه .که واقعا تاثیر گذار بود.

ان شاالله عزیز دلم همینطور پیش بره و شاهد شکوفایی استعدادهایش باشم در همه زمینه ها علی الخصوص درسی و دینی و تربیتی .که این بزرگترین رسالت و آرزوی منو بابایی هست که عزیز دلمو رو قله های بلند موفقیت در آینده نه چندان دور ببینیم. ان شالله به امید اون روز بزرگ




بازدید : 94 مرتبه | موضوع :
179
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | نویسنده : مامان زهرا

عزیز دلم سلام 

قشنگم . چند روزی میشه که دندون درد گرفته ای البته بگم جنس دندونات زیاد خوب نیست مسواکم هر شب که نه ولی میزنی معمولا. اهل شیرینی و شکلاتم زیاد نیستی.ولی حتی شبا از خواب نازی دردش بیدارت میکنه و نمیزاره بخوابی.

بابایی هم که نیست مامانی شبا از گریه تو بیدار میشه و ارومت میکنه یه مسکن بهت میده و بالای سرته تا خوابت ببره . قربون پسر گلم بشم که طاقتتم زیاده . تا دردت زیاد میشه بهونه بابایی رو میگیری و زنگ میزنی بهش شب نصفه شبم نمیشناسی بابایی هم در هر حالت جوابگومون هست و بیشتر تو فکرمونه و از دور بودن و دسترسی بهمون نداشتن نگرانه.

همین که با بدبختی میخوابونمت داداشیت بیدار میشه و نا آرومی میکنه باز مامانی باهر بدبختی هست اونو میخوابونه که تو عزیز دلم بیدار نشی.

شب بعدشم دایی مصطفی اومد پیشمون و کمک مامانی شب بیداری میکشید و نازتو میخریدیم تا یه کم دردش اروم شد و خوابیدی.

صبح که بیدار شدی تا دندونت ورم کرده اساسی و مامانی الان بهت آنتی بیوتیک میده که ورمش بهتره ولی آبثه کرده که البته دردش بهتره خدا را شکر .و به امید خدا بابایی که اومد با هم برید دندانپزشکی و درستش کنی.

قربون خدا برم حکمت مادر بودنش. منتی نیست عزیزم جگونه کسی که حاضر نیست قبل از مادر بودن یک ساعت قید خواب شبانه رو بزنه شبها رو بر بالین دلبندش صبح میکند. عزیزم مادر بودنم را دوست دارم و بهش افتخار میکنم و خداوند را شاکرم.

 




بازدید : 84 مرتبه | موضوع :
178
تاريخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | نویسنده : مامان زهرا

سلام عزیز دلم حالت که خوب باشد حال منم خوب است.

این روزا خیلی خوب غذا نمیخوری نمیدونم چرااا؟نگران غذا نخوردنتم . آخه دوست ندارم ببینم گل پسرم لاغر شده...

صبحا که به مدرسه میری تغذیه چیزایی که دوست داری برات میذارم مثلا لقمه ات را تو نون تست که دوست داری میزارم بقیه چیزا رو هم ازت سوال میکنم برات میزارم بعضی روزا میوه هاتو نمیخوری مخصوصا سیب اتو و بهونه میاری مامان وقت نشد خانم معلم نذاشت و از این حرفا ولی عزیز دلم من که میدونم اینا همش بهونه است.

جالب اینه که اگه مامانی ده تا شیر برات بزاره وقتشو داری بخوری آخه شیر خیلی دوست داری.

میونه خوبی با خوردن نهار نداری ولی مامان باهر ترفندی شده بهت میده میخوری ولی با زحمت فراوون.

بازی هواپیما و فرودگاه ...قویترین مرد دنیا باهوش ترین بچه دنیا و .... اینا ترفندهای مامانیه.

پیش دکتر کرمی هم بردمت ولی داروهایش زیاد جواب برات نداد.

ولی روز بروز خدا را شکر بهتری هر چند زمانبر غذا خوردنت ولی مامانی باصبر وتحمل بهت غذا میده.

آخه نخوردن غذا رو همه چی بچم از خواب و یادگیری و بهونه گیری هات تاثیر میزاره پس مامانی  باید مواظب تو گل پسرش باشه.




بازدید : 111 مرتبه | موضوع :
177
تاريخ : دوشنبه 21 دی 1394 | نویسنده : مامان زهرا

زود بزرگ نشو مادر؛کودکیت را بی حساب می خواهم ودر پناهش جوانیم را؛

زود بزرگ نشو فرزندم؛

قهقهه بزن ،جیغ بکش،گریه کن،لوس شو،ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام

آرام آرام پیش برو،آن سوی سن و سال هیچ خبری نیست گلم.هر چه جلوتر می روی همه چیز تندتر از تو قدم بر میدارد.حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد به پاکی.الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز!

همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش،یک قدم،دو قدم،ولی بزرگ تر نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم.آنجا که عمر وزن میگیرد دنیا به قدری سبک میشودکه هیچ هیجانی برای بیرونش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست.کودکی کن ، از ته دل بخند،به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم،بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات میگیرد میدانم. 

عزیز ترینم، فرزندم من مادرت هستم....

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد. من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابیهای شبانه را،تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت ؛تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت میخواهم نه آسمان و نه زمین؛بهشت من زمین من و زندگی ام نفس های کودکی توست؛

من هیچ نمیخواهم هیچ؛

هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعت ها و ثانیه های من تویی و من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است.

و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.




بازدید : 171 مرتبه | موضوع :
176
تاريخ : شنبه 19 دی 1394 | نویسنده : مامان زهرا

عزیز دلم سلام 

الان که این مطلب رو مینویسم تو و داداشیت در خواب نازید . داداشیت الان سه ماهش تموم شده و وارد چهار ماهگی شده و کلی شیرین زبون شده همش برامون میخنده و تو عزیز دلم خیلی دوسش داری و مدام دورشی و میبوسیش و وقتی از مدرسه میای خونه فوری میگی مامان کو داداشم و میبوسیش. و من وقتی بزرگ شدن و سلامتی شما رو میبینم احساس غرور میکنم و به مادر بودن افتخار میکنم و برای داشتن این دو تا گل زندگیم خداوند منان را سپاسگذارم. دوستتون دارم جوجه پنبه ای و نانازی(مهربون  )مامان و به قول بابایی که جاش خالی نباشه و الان سرکاره غ....چشمک




بازدید : 185 مرتبه | موضوع :
175
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | نویسنده : مامان زهرا

عسل مامان سلام

بالاخره بعد ار کلی انتظار مسافرکوچولومون در تاریخ18/7/94 باوزن 3/600 یعنی 400 گرم بیشتر از تو و قد53سانت دنیا اومد. روزای اخر کلی بیقراری میکردی برا دیدن  داداشیت  و همش میگفتی مامانی پاییز که اومد و مهر ماه هم شد پس کو داداشیم؟

 من همش بهت وعده میدادم. وقتی داداش محمدت تو بیمارستان بود اومدی پیش مامانی و داداشی کلی ذوق داداشیتو میکردی البته کمی هم حسادت به اطرافیان برا برخوردشان با داداشت. البته منو بابایی کلا حواسمون بود که جلو شما قربون صدفه داداشت نریم . چون میدونستیم حساسی.

وقنی اومدیم خونه مامان که مدام در و بر داداشی بود ولی حواسشم به تو بود و لی بالاخره نمیتونست مث سابق بهت برسه. یه دفعه اومدی طرف مامان و بابا و گفتی:مگه  پسرتون رو دوست دارید؟"عزیزم"

منو بابایی متعجب گفتیم دوسش نداشته باشیم؟تو رو که خیلی دوست داریم. 

گفتی : نه مامانی گناه داره داداشیم کوچولوه دوسش داشته باشید.

روزای اول کمتر مبومدی طرفش و بعد چند روز همین که از مدرسه مییمدی میگفتی کو داداشیم و میومدی میبوسیدش و قربون صدقش میرفتی.

عزیر دلم دوست دارم  غنچه زندگیم. 




بازدید : 196 مرتبه | موضوع :
174
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | نویسنده : مامان زهرا

سلام عزیز دلم 

یک ماهی است که به شیراز اومدیم و امروز یعنی روز31/6/94 جشن پیش دبستانیته و من و تو به همراه اقا جون حاجی اومدیم مدرسه  و تو جشنت شرکت کردیم .جشن خوبی بود کمی دیر رسیدم ولی کلی مدرسه رو با بادکنک  و کاغذای رنگی تزیین کرده بودن و تو پسر گلم رفتی سر صف و شعر ای گل گلها رو خوندی و بعد مدیر مدرسه  اقای موحد همتون رو یکی یکی از زیر قران رد کرد و رفتین تو کلاساتون و معلمتون اومد و بهتون خیر مقدم گفت و براتون برنامه داشت و بعضی از بچه ها هم گریه میکردن ولی تو عزیز دلم چون عادت داشتی راحت تو کلاس نشستی و مامانی به همراه بقیه مامانا رفتن تو یه کلاس دیگه و با مدیر مدرسه جلسه داشتن و مدیر از برنامه هاش میگفت و سوالات اولیا رو جواب میداد.

ایشالا شروع خوبی برا سال تحصیلت داشته باشی عزیز دلم.




بازدید : 193 مرتبه | موضوع :
173
تاريخ : يکشنبه 2 آذر 1393 | نویسنده : مامان زهرا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 299 مرتبه | موضوع :
172
تاريخ : سه شنبه 22 مهر 1393 | نویسنده : مامان زهرا
سلام عزيز دلم اين روزاعجيب به تلويزيون علاقمندي و ناه ميكني . مامان و بابا كه زياد كه نگران وابستگي بيش از حد تو به تلويزيون هستند تصميم گرفتند براي تماشاي تلويزيون برايت برنامه زمان بندي قرار دهند . و با اجازه مامان بابا تلويزيون نگاه ميكني . فقط مامان و بابا و خودت اينو ميدونن كه زمان پخش باب اسفنجي هر جا باشيم تو بايد نگاه كني . جالب اينه كه از روشنايي روزبدون توجه به ساعت هم متوجه ميشي كه زمان پخش باب اسفنجيه . و وقتي شروع ميشه با اون متن اولش كه ميگه بچه ها آماده اين باهاش ميخوني و كلي ذوق زده ميشي و ميرقصي كه بابي شروع شده و در حين تماشا اصلا به هيچي جز باب اسفنجي توجه نداري . فداي تو ماماني بشه الهي


بازدید : 364 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد